|
تنها ، دلم می خواهد اینجا سرگذارد
با این که طوفان می شوی ، لنگر گذارد
چون طفل می خواهم رها باشم که قنداق
هر شب مرا کَت بسته در بستر گذارد
جبریل چشمانت به ابراهیم خود گفت:
بر حلق اسماعیلیم ، خنجر گذارد
گاهی برای در زدن دستی ندارم
اما دلت مابین ما یک در گذارد
در فکر دستت می نشینم تا که تقدیر
دستانمان در دست یکدیگر گذارد
***
پرواز را در خاطراتم می سپارم
وقتی که می میرد عقابی پر گذارد
.jpg)
|